منوچهر خان حكيم

44

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

كه دلاوران از پى زنان به ميدان نمىآيند . مرصّع‌پوش گفت : چه مىدانى كه ايشان چند زن‌اند ؟ سبزپوش گفت : اگر سالار لشكر نقاب بيفكند ، معلوم است كه [ مىخواهد ] كسى او را نشناسد . پس شما جماعت سرپوشيدگانيد . مرصّع‌پوش گفت : هركس اختيار خود دارد . ما هيچ ايراد بر تو مىگيريم كه تو مردى يا زنى ؟ سبزپوش گفت : من نقاب از روى خود برمىدارم . پس دست زده ، نقاب از روى خود برداشت كه چشم نظّارهء ايشان بر جمالى افتاد كه هنوز خطّ ريحانى بر جمال او ندميده بود و چون حوران بهشتى از همهء عيب‌ها برى بود ، و خال‌هاى مشكين بر دور روى غلمان مثال افتاده ، كه ايشان واله جمال او شدند . نقابدار گفت : نقاب انداختن من اين‌جهت دارد كه هر نظر ناپاك بر اين جمال پاك نيفتد . اين بگفت و نيزه حوالهء مرصّع‌پوش كرد . او گفت : اى دلاور ! حالا تو بر ما ايراد گرفته‌اى ؟ امروز مىروم ؛ اگر لشكر داشته باشم ، برداشته به خدمت مىآيم . اين بگفت و بدر رفت با جماعت نقابداران . به داستان او برسيم . [ بيرون آمدن سگدندان از آب و در پيش قرا خان قبچاقى رفتن ] اما قبل ازين ، مرقوم اين خامهء عنبرين شمامه « 1 » شد كه محمد شيرزاد و سگدندان در بالاى پل عقيق‌نگار حرب كردند ؛ و از ضرب عمود محمد ، پل شكسته و هردو در آب افتادند . چون تخته‌اى از تخته‌هاى پل را كه شكسته بود ، به دست سگدندان افتاد و خود را بر آن تخته گرفته ، بر اين وجه بر روى دريا روان شد كه دو روز و شب مىرفت . روز سيم تخته پاره‌ها در گل نشست و سگدندان از آب بيرون آمد و تمام يراق او را آب برده بود ، و در حالتى كه در غايت صعوبت مىرفت تا به بالاى پشته‌اى رسيد و لشكرى را ديد كه آن طرف پشته فرود آمده‌اند . از يكى پرسيد كه : اين چه لشكر است ؟ آن مرد گفت كه : قرا خان قبچاقى مىباشد كه به مدد شاه تركان مىرود . سگدندان متوجّه بارگاه او شد . چون به در بارگاه رسيد ، خواست كه به درون رود . حاجب او را نگذاشت كه : تو چه كسى كه ناخوانده داخل بارگاه مىشوى ؟ بايست كه ما به سالار خود عرض كنيم . سگدندان به

--> ( 1 ) . خامهء عنبرين شمامه : قلمى كه مركبش خوشبوى است .